شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
95
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
زاد متفرّق شد ، و اهالى از حيفى كه بر محلّهء قاضى رفته بود در خشم بودند ، در حال دروازهاى شهر را بستند و به زخم كارد و خنجر خلقى بسيار از لشكر در شهر كشته شد ، و بدان سبب فترتى و وهنى بعزايم ركن الدّين راه يافت . پس قرشوبگ پسر خال خود و طغانخان و كچبوقا خان و شمس الدّين پسر امير علم عراقى را در پيش فرستاد . چون مسافت التقا بحدّ تدانى رسيد كچبوقا خان از راه كفران و عصيان به پسر آيبه ميل كرد ، و نعمت و احسان پادشاهى را كه او را از وشاقى بمرتبهء خانى رسانيده بود بناسپاسى و عقوق مقابله كرد ، و باقى لشكر نيز سبب خذلان او روى گردانيدند . پس بىآنكه با دشمن ملاقاتى كنند بازگشتند . ركن الدّين با رى برفت . آنجا جمعى اسماعيليان يافت كه بدعوت اهل رى مشغول بودند ، ايشان را سياست كرد « 1 » ، و پيش از آنكه مراكب و مواكب را اجمام و استراحتى حاصل شود خبر رسيد كه تاتاران قصد او كرده ، متوجّه و عامد آن طرف شدهاند . بقلعهء استوناوند « 2 » كه در غايت احكام و حصانت است ، * و از مناعتى كه دارد مستغنى از سور ، و مستعلى بر مطار عقبان و نسور است ، متحصّن شد . در حال تاتاران محيط قلعه شدند ، و بر عادت معهود « 3 » گرد بر گرد قلعه بارو كشيدند ، و ركن الدّين و ملوك ديگر كه متقدّم بودند گمان مىبردند كه هرگز آن قلعه را بىآنكه سالها محاصرت كنند نتوان گرفتن . ناگاه سحرگاهى از پيرامنسراى خود مرحوم شهيد ركن الدّين آواز كفّار
--> ( 1 ) - در اصل : كرده . ( 2 ) - در اصل : سترناوند . ( 3 ) - كلمه بواسطهء موريانهخوردگى نسخهء اصلى از ميان رفته است .